از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری است...
چقذه قشنگ گفته این استاد اخوان!
+
نوشته شده در
88/08/29
|
خدا از هرچه پنداری جدا باشد...
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین
آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من...
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
کل عمرت رو باید بترسی
ترس از خدا
از اینکه مثلا بری جهنم!
این واقعا چه وضعشه؟
والا خود خدا هم همچنین چیزی رو نمی خواد...
+
نوشته شده در
88/08/28
|
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود...
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
+
نوشته شده در
88/08/25
|
من می دانم...
چه رازی ست در پس رگبرگ های پرشمار یک درخت؟!
+
نوشته شده در
88/08/15
|
بزرگداشت خواجه شمس الدینه!
چیز دیگه ای نمی تونم بگم
با این زبون زمینی
"توصیف ناکردنیه"
+
نوشته شده در
88/07/21
|
دیروز ۱۵ مهر بود
یعنی دیروز تولد یه آدم دوست داشتنی بود
دیروز تولد یه شاعر بود
شاعر آب و آیینه و گل
آری
تولد سهراب...
استاد سهراب سپهری
+
نوشته شده در
88/07/16
|
هُمای از جان خود سیری؟!
که خاموشی نمی گیری؟
لبت را چون لبان فرّخی دوزند
تو را در آتش اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
تو را بر سر در میخانه آویزند!
+
نوشته شده در
88/07/10
|
+
نوشته شده در
88/06/30
|
سِرچ احمقانه املای کلمات در گوگل...
تا حالا این کارو کردی؟!
+
نوشته شده در
88/06/25
|
هنوز منتظرم
توی کافه نادری
کنج همون میز بلوط
دوتا صندلی لهستانی
هنوز منتظرند!
(یغما گلرویی
از کتاب گپ)
بابا نوستالژیک!!
:)
+
نوشته شده در
88/06/21
|